![]() |
![]() |
|
|
ابتدا تشكري دارم از همه دوستاني كه مطلبم قبلي ام را خوانده اند . روي سخنم بيشتر با دوستاني است كه تو چت بهم پريده اند كه چرا آن مطلب را با پر رويي!!!!! نوشتم
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چرا آدما سعی می کنن دیدگاههای خودشون را به کسی تزریق کنند . وقتی شما یه ایده یا یک تفکر را دنبال می کنید چرا بعضی ها سعی دارند تا تفکرات خودشون را بر روی شما پیاده کنند ؟ آنهم تفكري خاله زنكي كه ممكنه من قبول نداشته باشم . چرا سعي مي كنيم خودمون را فريب بديم ؟ من در مطلب قبلي حرفهايي زدم كه ممكنه براي هر فردي پيش آيد . آيا همه دخترها و پسرها فاسدند ؟ اين يك هوسه اما موجود در وجود همه آدما . يكي ديگه سعي داره لذت جنسي را قاطي عشق كنه . اين دو دو مقوله كاملا مجزاست . نمي توان اين دو را روبروي هم قرار داد . ممكن است با هم باشند و يا بدون همديگه . ای بازیگر گریه نکن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:41 توسط مهرنوش |
|
|
هر وقت حوصله ام سر برود از خانه می زنم بیرون . دیروز عصر هم از اون روزها بود . آمدم بیرون و قدم زنان توی خیابان با نگاه کردن به ویترین مغازه ها خودم را سرگرم می کردم . در همین حین نگاهم به مرد فروشنده ای افتاد که از سر نداشتن مشتری خودش را با خواندن روزنامه سرگرم می کرد . نمی دانم چرا ازش خوشم آمد .چون محو خواندن روزنامه بود ایستادم و نگاهش می کردم و با خودم فکر می کردم اگر بوسه ای از لبهایم بخواهد بگیرد چگونه این عمل را انجام می دهد ؟ دستهایش را دور کمرم می پیچد . آرام مرا به طرف خودش می کشد . تنگ در آغوش می گیرد و یکی از دستهایش را آرام بالا می آورد تا پشت گردنم و لب پایینم را توی دهان می کند و من هم یواشکی شروع به مکیدن لب بالایی اش می کنم و خودم را در آغوشش فشار می دهم . توی همین خیال بودم که متوجه شدم صدایم می زند : خانم چیزی لازم دارید ؟ دستپاچه شدم و گفتم بله این مدل شلوار شماره ۴۰ دارید ( با انگشت شلوارهای توی قفسه پشت سری اش را نشان دادم ) شلوارها را زیر و رو کرد و گفت متاسفانه ۴۰ تمام کرده ایم ۴۲ هست . گفتم عیبی نداره امتحان می کنم . شلوار را ازش گرفتم و داخل اتاق پرو شدم و شلوارم را در آوردم و آن شلوار را پوشیدم می دانستم اندازه ام نیست چون چند روز پیش برای ترم جدید دانشگاه شلوار خریده بودم . گشاد بود . خواستم بیرون بیایم دکمه های پایین مانتوم را باز کردم و آمدم جلوی فروشنده و گفتم نگاه کن یه گم گشاده . نگاهی به شلوار که دکمه اش را با دستم گرفته بودم کرد و گفت راست می گویی شماره ۳۸ امتحان کن . یک شلوار دیگه داد دستم و من رفتم داخل اتاق پرو این شلوار برایم تنگ بود و به زحمت دکمه اش را بستم و زیپش را بالا کشیدم و آمدم بیرون تا نشانش بدهم حسابی تنگ بود مانتوم را زدم کنار و گفتم نگاه کن خیلی تنگه . نگاهی کرد و گفت آره تنگه . حسابی گذاشتم ورانداز کنه . بهانه ای برای ایستادن نداشتم به اتاق پرو برگشتم و شلوار را بیرون آوردم و شلوار خودم پوشیدم و بیرون آمدم شلوارها را دادم دستش و یه جورایی منتظر بودم حرفی بزند . گفت شلوار مدل دیگه ای هم داریم مدتی با انواع شلوارهایش ور رفتم و نمی دانستم چرا دلم هوایش را کرده بود بوی اودکلنش حسابی حال می داد نزدیک نیم ساعت اونجا بودم و مانده بودم چرا پیشنهادی نمی داد ؟ در همین حین خانمی وارد شد و گفت : علی مامان ! کارت تموم شده بریم ؟ گفت مشکلی نیست ساعت چند نوبتت می شود ؟ زن گفت حدود هفت و نیم . بریم شاید دکتر زودتر آمده باشد و بتوانیم زودتر بریم پیشش . خیلی دلم سوخت شاید فروشنده دلش می خواست پیشنهادی بدهد اما دکتر رفتن مادرش مانع شد . و دلم هم برای خودم می سوخت که هم آغوشی با یک خوش تیپ را از دست می دادم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:6 توسط مهرنوش |
|
|
چند وقت پيش تو يك فروشگاه داخل ويترين شيشه اي اجناسش را نگاه مي كردم يهو متوجه شدم كمي آنطرف تر در پشت سرم يك نفر داره با موبايل ازم عكس مي اندازه . مانده بودم چه کنم اما بدون اینکه مزاحمتی براش ایجاد کنم گذاشتم کارش انجام دهد . وقتي آمدم خانه دوربين موبايل را تنظيم كردم تا از خودم عكس بگيرم تا ببينم اون چه چيز من را ديده كه خواسته عكس بگيره . متوجه شدم که همیشه صورت نیست که ممکنه جلب توجه کنه همه جای بدن باید میزان باشد و خوش فرم . چند وقتی بود ورزش را ترک کرده بودم اما فهمیدم که باید ورزشم را از سر بگیرم تا فرم بدنم خوب باشه . خدا را شکر اضافه وزن ندارم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:20 توسط مهرنوش |
|
|
خیلی اطلاعی از وب لاگ نویسی ندارم و از اینترنت چت کردن را خوب بلدم اما در یکی از همین چت ها دوستی پیشنهاد وب لاگ نویسی داد و می خواهم امتحان کنم امیدوارم حرفهای من به دل شما بنشیند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:44 توسط مهرنوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اسمم را در سال 62 در شهر شیراز مهرنوش گذاشتند . درس می خوانم و بصورت نیمه وقت کار می کنم . حرف هایم را اینجا می نویسم تا تجربه ای برام باشه .
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
ليليت |
|
RSS
|